رضا قلى خان ( هدايت )
788
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كنايه از آفتاب است و آن را خوانچه سپهر نيز كويند خوان يغما كنايه از خوانى باشد كه كريمان فراز كنند و صلاى عام در دهند چنان كه خواجه حافظ كفته فغان كاين لوليان شوخ شيرينكار شهرآشوب * چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را خودپرست كنايه از متكبر بود چنان كه شيخ سعدى كفته چو بام بلندش بود خودپرست * كند بول و خاشاك بر بام پست خود را رسن كردن كنايه از محبوس ساختن است خورد دستان با اول مفتوح و واو معدوله كنايه از شاخه درخت و نهال و بوته رياحين است كه نورسته بود نيك نازك و با طراوت باشد و آن را بهندى نولاسى خوانند خورشيد سوار كنايه از سه چيز است اول كنايه از مردم صبح خيز باشد دويم مقرّبان پادشاه را كويند سيّم كنايه از فرشتكان بود و بعضى كويند آنان كه وقت كرما سوار مىشوند چنان كه شيخ نظامى كفته سايه خورشيد سواران طلب * رنج خود و راحت ياران طلب خوش انكشت با واو معدوله كنايه از مطرب و سازنده بود چنان كه حكيم ازرقى كفته كامران و كامياب و شادباش و ديرزى * زى خوش انكشتان نيوش و زى پريرويان نكر خوشبوزى با واو معدوله كنايه از بوسه دادن باشد چنان كه حكيم سنائى كفته كرده از عدل او بدلسوزى * كرك با جان خويش خوشبوزى خوشكنار كنايه از محبوب و معشوق بود چنان كه مولوى معنوى كفته من غرق ملك و نعمت سرمست لطف و رحمت * اندر كنار بختم وان خوشكنار با من خوشكام با كاف عجمى مفتوح كنايه از اسب خوشرفتار بود چنان كه مجد همكر كفته جهانبانان كه اجرامند ورا فرمانبر و رامند * شب و روزش دو خوشكامند يكى اشهب يكى ادهم خوشنمك كنايه از مردم نمكين است خوشه چرخ و خوشه سپهر كنايه از برج سنبله است خوشه در كلو آوردن كنايه از غله باشد كه نزديك به برآوردن خوشه شده باشد خوكر كنايه از الفت كرفته باشد چنان كه شيخ نظامى كفته بمردم درآميز اكر مردمى * كه با آدمى خوكر است آدمى خون كنايه از دو چيز است اول معروف است دويم كنايه از كشتن باشد چنان كه اكر كسى كويد كه فلان خون كرد يعنى كسى را كشت حكيم اسدى كفته بزنهار شه كر بيائى كنون * به خواهش بخواهم ترازو به خون خونى كنايه از قتّال و سفّاك باشد خون جام و خون خام و خون خروس و خون خم و خون رز كنايه از شراب انكورى باشد چنان كه شيخ نظامى كفته مكر چون برافروزد آتش ز جام * شود كار ما پخته زان خون خام خون بط و خون جام كنايه از شراب بود خون جكر كنايه از غم و غصه و اندوه بود خون جهان كنايه از سرخى شفق باشد خون خروس و خون خم كنايه از شراب است خون دل كنايه از سختى باشد كه دل را سرور دهد خون دل به ناخن رسيدن و خون دل در ناخن آوردن كنايه از دو چيز است اول كنايه از كريه كردن باشد دويم كنايه از سينه خراشيدن بود حكيم خاقانى كفته به ناخن رسد خون دل بحر و كان را * كه هر معدنش معن و نعمان نمايد خون دل خاك كنايه از لعل و كلها باشد چنان كه شيخ نظامى كفته خون دل خاك ز بحران نهاد * در جكر لعل جكركون نهاد خون زر شراب بود خون سياوشان كنايه از دو چيز است اول كنايه از روشنائى صبح باشد دويم كنايه از سرخى شفق باشد خوى از بغل روان شدن كنايه از دو چيز است اول كنايه از شرمنده شدن بود دويم كنايه از مشقّت باشد خويشتندار كنايه از دو چيز است اول كنايه از آسوده و خوش و فراغت باشد دويم كنايه از كسى باشد كه در كفتن سخن حق ملاحظه نمايد بكمان زيانى كه به دو رسد خيالپرستان كنايه از ارباب نظم و نثر و عاشقان دل از دست داده خيرهدست كنايه از مردم سركش خيرهكش كنايه از ظالم و بىباك شيخ سعدى كفته جهانسوز و بيرحمت و خيرهكش * ز تلخيش روى جهانى ترش خيمه در خرابى زدن كنايه از سه چيز است اول كنايه از بيقرار كشتن بود دويم كنايه از سفر كردن باشد سيم كنايه از بىباك و بىشرم بودن است خيك دريد و خر افتاد كنايه از آنست كه كار كذشته اصلاح نخواهد يافت چنان كه شيخ نظامى كفته يكباره دلش ز پا درافتاد * هم خيك دريد و هم خر افتاد [ در حرف دال ] دادار كردن كنايه از دير داشتن و مدارا كردن بود دار شش در و دامنكا ديو ستور و دامكاه كرك كنايه از دنيا باشد چنان كه خواجه كفته برو ترك اين دار شش در بكو * بيا دست زين مار نه سر بشوى داس زرّين